عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

دخترم ...

هیچی از دنیا نمیخوام وقتی میخندی کنارم   من تموم شادی هامو واسه تو کنار میزارم   وقتی صبحا با صدای خنده های شیرینت خونه رو پر از شادی و پر از انرژی میکنی... وقتی با صدای دلنشینت بهم میگی مامان... وقتی با لبای کوچک و شیرینت منو میبوسی ... وقتی با دستای کوچیکت مهربونی میکنی ...     وقتی کنارم هستی     دوستت دارم با همه ی وجودم دلم تنگ شده است برای کودکیت. برای وقتی که خیلی خیلی کوچولو بودی. اما من هر لحظه عاشق تر میشوم عاشق تر دوستت دارم با تمتم وجودم دختر نازنینم.           ...
16 تير 1393

دختر هنرمندم

سلام به همه ی دوستای ناناز خودم. اولا یادم رفته بود بگم که عسل به جای کلاس رقص عربی کلاس رقص آذری رفت. چون مربیشون گفت خیلی کوچولو هستش باید اول آذری یاد بگبره بعد عربی یاد بگیره. الانم چند جلسه ی دیگه کلاس آذری تموم میشه . تازه عسل خانوم رو کلاس موسیقی هم ثبت نامش کردیم. از روز سه شنبه ساعت 7-8 میره کلاس موسیقی.  چون عسل خانوم خیلی کوچولو تشریف دارن باید چند ماه برن کلاس ارف بعد موسیقی انتخاب کنن. الانم بهش یه سازی دادن به نام بلز .            خیلی خیلی خوشحاله و دوست داره. خیلی خیلی خوشحالم که عسل ذوق و شوق داره و سرش اینطوری حسابی گرمه و کمتر احساس تنهای...
9 تير 1393

حراجی عسل

پریروز داشتیم با عسل بازی میکردیم. عسل فروشنده شده بود و منم خریدار. اینم اجناسش بود:                      بعد که دید بازارش رونق گرفت رفت و چند تا عروسک دیگه هم آورد:                                  فدای اون قیافت بشم من زندگیم                         &nbs...
9 تير 1393

مامانی و بابایی عسل

چند ورز پیش مامانی و بابایی عسل به همراه عمه جون عسل اومده بودن خونمون. وایییییی که دخترم چقدر خوشحال بود و ذوق میکرد. خیلی خوش گذشت واقعا. کلی روحیمون عوض شد.همش گفتیم و خندیدیم. رفتیم آتلیه و عسل و آرتین با هم عکس گرفتن و یدونه هم تنهایی از هر کدوم عکس گرفتن. هنوز عکسا آماده نشدن . هر موقع آماده شد عکساشونو میذارم. ما هم یه کلک کوچولو زدیم و چند تا عکس با گوشیم زود از عسلی گرفتم. الان هر کاری می کنم نمی تونم عکسارو بیارم. بعدا با عکسای آتلیه براتون میذارم.       ...
9 تير 1393

خانوم دکتر عسل حسینی

چند روز پیش یکی از دفترچه هامون رو تعویض کردیم و دفتر چه ی باطل رو دادم به عسل تا بره باهاش بازی کنه.  رفتم تو اتاقش دیدم داره دکتر بازی میکنه و دوست همیشگیش بابا اسفنجی مریض شده. فدات بشم من. بعد از چند دقیقه اومدی دستتو مشت کردی و میزنی زمین میگی مامان از اینا میخوام. من اولش متوجه نشدم بعدش فهمیدم که دخمل مامان مهر میخواد. بعدش رفتیم و برات یه مهر خریدیم  و عسل خوشحال و شاد رفت سراغ بازیش. اینم عکسای خانوم دکتر:   ایشون خانوم دکتر نازمون هستن                     اینم از مریضمون      ...
9 تير 1393

دختر بابا

سلام به همه ی دوستای ناز خودم. خوبین خوشین؟؟؟؟؟ وای نمی دونین این فسقلی مامان چه دلی از ما میبره. شده همه ی زندگی ما. دردت به جونم عروسک خوشگل من. چند روز پیش برای ناهار لوبیا پلو گذاشتم که عسل گفت بابا پاشو بریم ماست بخریم. بابا هم از سر میز بلند شد و دوتایی رفتن تا برای عسل خانوم ماست بگیرن.  اومدنی دیدم عسل این شکلیه. : مردم از خنده                                     فدای اون سیبیلات         &nb...
9 تير 1393
1